هر چی که میخوای هر چی که میخوای

جز تو کسی نیست

Jun 22nd, 2016 دسته : متن عاشقانه | بدون دیدگاه »

تا در آینه رفتم که

بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آینه هم

جز تو کسی نیست…

داستان عاشقانه سری هشتم

Jun 22nd, 2016 دسته : متن عاشقانه | بدون دیدگاه »

نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم
هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام
به همه لبخند می زدم
آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن ….

بقیه داستان در ادامه مطلب

 

آرام دوستت خواهم داشت…

Jun 22nd, 2016 دسته : متن عاشقانه | بدون دیدگاه »

آرام دوستت خواهم داشت طوری که…

حتی خودت  از این عشق بویی نبری!

دوست خوب

Jun 22nd, 2016 دسته : متن عاشقانه | بدون دیدگاه »

مردم هر کدام آرزویی دارند!

یکی مال می خواهد،

یکی جنال و دیگری افتخار…

ولی به نظر من دوست خوب از تمام اینها بهتر است…

این یعنی دوستت دارم…

Jun 22nd, 2016 دسته : متن عاشقانه | بدون دیدگاه »

پدر بزرگم سواد نداشت

هر وقت می خواست

به مادر بزرگم ابراز احساس کند،

فقط میگفت:

چخبر حاج خانوم؟

و من پس از سالها فهمیدم

این یعنی…

دوستت دارم.

دانلود رمان مهر و مهتاب

Jun 13th, 2016 دسته : رمان | بدون دیدگاه »

نام رمان: مهر و مهتاب

نویسنده:‌ تکین حمزه لو

به تسبیح ظریفی که در دستانم معطل مانده بود،خیره شدم. لبانم به گفتن هیچ ذکری باز نمی شد. آهسته سرم را بالا گرفتم و به دیوار کثیف نمازخانه زل زدم. به غیر از من،کسی آنجا نبود. انبوه مهرها،با عجله روی هم ریخته شده و رحل های قرآن هم،بسته و منتظر بودند. خوب به اطراف نگاه کردم،انگار همه چیز اینجا،منتظر بودند. دستم را روی موکت سبز بدرنگی که حالا پر از لکه های کثیف هم شده بود،گذاشتم. زیر لب آهسته گفتم:«خدایا،به بزرگی ات قَسَمَت می دم….»

نمی دانستم خدا را برای چه قسم میدهم؟ چه می خواستم؟ دوباره دهانم را که خشک و گس شده بود،بستم. به سجده رفتم. پیشانی ام را روی مهر کوچک و شکسته ای که مقابلم بود،گذاشتم. سردِ سرد بود. گیج و مات بودم. هیچ حرفی نداشتم و ته قلبم می دانستم که خدا آنقدر دانا بزرگ است که نیازی به گفتن من ندارد،خودش می داند که چه فکر می کنم و چه می خواهم بگویم. نمی دانم چقدر در سجده مانده بودم،که صدایی مبهم از جا پراندم. صدا مثل دویدن یک عده بود. شاید هم کشیده شدن سریع چیزی روی زمین. هر چه بود صدایی هشدار دهنده بود. انگارفلج شده بودم. دست ها و پاهایم در اختیارم نبود. پایم خواب رفته بود و گزگز می کرد،با نزدیک شدن صدا،با عزمی راسخ بلند شدم. تسبیح سبز و دانه ریزم را محکم در مشتم فشار دادم. کیفم را که گوشه ای تکیه به دیوار داشت،برداشتم و با شتاب کفش هایم را به پا کردم. بعد،محکم در را به بیرون هل دادم،در با صدایی خشک باز شد و همه چیز جلوی چشمم جان گرفت. راهروی سفید بی انتها با چراغهای مهتابی و نیمکتهای سبز و کوتاهی که انسان را به آرامش دعوت می کرد. از انتهای سالن،صدا نزدیک می شد. تخت چرخداری بود که عده ای سفیدپوش،با عجله آن را به جلو هل می دادند،با دیدن تخت که از دور می آمد،پاهایم سست شد. درد عجیبی از پشتم شروع شد و به دستهایم دوید. یکی از پرستاران جلوتر دوید و دکمه آسانسور را با عجله و هراس فشار داد. چند بار پشت سرهم این کار را تکرار کرد. بعد،همزمان با باز شدن در آسانسور،تخت مقابلم قرار گرفت. یکی از پرستاران سرم پلاستیکی را با دستهایش بالا نگه داشته و سه نفر دیگر،تخت را هل می دادند. چشمانم انگار همه چیز را از پشت مه می دید. همه چیز تیره و تار شد،جز پیکر عزیزی که روی تخت دراز کشیده بود. نگاهش کردم،از شدت درد صورتش بهم پیچیده شده،ماسک اکسیژن مثل یاری جدایی ناپذیر به دماغ و دهانش چسبیده بود،دستانش به دو طرف آویزان شده بودند و از شدت تزریق جا به جا کبودی می زدند. سینۀ نحیفش با زحمت بالا و پایین می رفت. اما چشــمانش،چشـمان همیشه زیــبا و خندانش،ملتمسانه به من خیره مانده بودند. وقتی نگاهمان درهم گره خورد،انگار همه چیز متوقف شد. لحظه ای تمام سر و صداها پایان پذیرفت و من ماندم و او… زیر لب آهسته نام عزیزش را صدا کردم.

دانلود رمان کافه پیانو

Jun 13th, 2016 دسته : رمان | بدون دیدگاه »

نام رمان: کافه پیانو

نویسنده: فرهاد جعفری

ورودی کافه

هیچ وقت خدا یک چیز واقعی را ، حالا هرچه که می خواهد باشد ؛پشت یک ظاهر دروغین پنهان نکرده ام . یعنی یاد نگرفته ام عکس چیزی باشم که هستم .یا به چیزی تظاهر کنم که به بعضی آدم ها ،منزلت معنوی می دهد . از این منزلت های معنوی دروغینی که خوب به شان دقیق شوی؛تصنعی بودن شان پیداست.

پس بی هیچ تکلفی ؛ به تان می گویم و برایم اهمیتی ندارد که تا چه حد ممکن است ازش برداشت نادرستی داشته باشید . اعتراف می کنم که حالم دارد از بیشتر چیز ها به هم می خورد و قبل از همه ، از خودم.

از این که شش هفت سال آزگار است نتوانسته ام یک دست کت و شلوار تازه بخرم که وقتی می پوشمش،آنقدر به هم شخصیت بدهد که فکر کنم باید یک کاری بکنم . وگرنه ؛ قدر و قیمت کت و شلوار به این قشنگی را ندانسته ام .

و هیچ سالی توی همه ی این سال ها نبوده است که همیشه دو جفت کفش داشته باشم که یک جفت شان ؛واکس خورده و تمیز باشد.که وقتی پایم می کنم؛حس کنم باید قدم بزرگی بردارم و گرنه حق مطلب را درباره ی کفش به این قشنگی اُدا نکرده ام . وهیچ پیراهنی هم نداشته ام که وقتی دکمه هایش را یکی یکی روبه روی آینه می بندم ؛با خودم فکر کنم لعنتی از آن پیراهن هایی است که وقتی تنت می کنی ،بهت تکلیف می کند که زود باش ،بجنب .یک کاری بکن.

دانلود رمان آبی تر از آسمان

Jun 13th, 2016 دسته : رمان | بدون دیدگاه »

نام رمان : آبی تر از آسمان

نویسنده : شهلا کلانتری

به نام مهربان هستی

فصل اول

تهران سال ۱۳۵۰

فرهاد نگاهی به صورت لیلا انداخت.دستهایش درهم گره خورده بود.سعی می کرد جلوی عصبانیت خود را بگیرد گفت:

ـ آخه تو که دختر خوبی هستی چرا لج می کنی؟مگر چه می شد که به این بابا واب بدهی وما را از دست این مردک خلاص کنی!

این ها حرفهایی بود که مدارم در این چند روز داشت به لیلا خواهرزاده ی کوچکش می گفت.لیلا در جواب گفت:

ـ آخه بابا به من چه ربطی دارد؟مگر من قرض بالا آوردم؟مگر من صبح تا شب توی این کافه ها…دارم با این وآن خوش وبش می کنم؟بریز وبپاش می کنم؟مگر من پول حیف ومیل می کنم؟به خدا دای خسته ام!اگه بخواهی سربه سرم بگذاری این جا نمی مانم راهم را می گیرم واز این جا می روم آن وقت تو ما مانی وقول هایی که به مادرم قبل از دفنش دادی.

لیلا غزق فکر وخیال شد.فکر چند سال پیش که چه فاجعه ای رخ داده بود.او به آن سال برگشته بود.به آن دوران خوش.چه خانواده ی خوشبختی بودند اگر پدرش،مادرش وبرادرش زنده می ماندند.آن وقت او هم مانند بقیه خوش بود وزجر نمی کشید.با خود گفت:«کاش به شمال نمی رفتیم ما که هر سال می رفتیم کاش آن سال نمی رفتیم.»هر سال تابستان چند روزی را با خانواده به شمال می رفتند.کنار هم اقامت در کنار دریا و ویلاهای زیبا،تفریح وشنا،قایق سواری ودیدن موج های کوتاه وبلند ولذت بردن از این صحنه ها وبازی های دیگر با پدرام برادرش که چهار سال از لیلا بزرگتر بود وبه خاطر بزرگی همیشه هوای لیلا را داشت.لیلا هر وقت که ناراحت می شد سرش را بر روی سینه ی برادر می گذاشت ومی گریست ولی حالا برادری در کار نبود که حامی او در مشکلات باشد.پدری مهربان داشت که از هیچ چیز برای آن ها دریغ نمی کرد همیشه تکیه گاه خانواده بود.قبل از مسافرت آنها را به کله پزی برد وگفت:

ـ بچه ها سیر بخورید که باید تا شمال غرغر نکنید.

اصول خوش تیپ بودن را یاد بگیرید

Jun 9th, 2016 دسته : دسته‌بندی نشده | بدون دیدگاه »

خوش تیپی و خوش پوش بودن کار چندان سختی نیست. شما فقط کافی است بدانید که چگونه باید مطابق با فرم بدن تان لباس بپوشید. اگر شما پاق هستید یا لاغر، قد بلند هستید یا قد کوتاه با ترفندهای ساده زیر می توانید یک فرد خوش تیپو باکلاس شوید.

برای خوش تیپی و شیک بودن اصولی را بایستی مد نظر قرار داد. انتخاب صحیح لباس و ایجاد هماهنگی میان عناصری همچون شکل اندام ،شکل چهره ، رنگ ، بافت و جنس پارچه، طرح لباس، اشکال، خطوط بسیار مهم است.

غالبا افراد به دلیل عدم آگاهی لازم نسبت به این موارد در ایجاد تعادل و هماهنگی لازم برای زیبایی ظاهر خود با مشکل روبرو هستند. این امر باعث ایجاد ترکیبی ناهمگون در پوشش و تشدید و به چشم آمدن برخی از ایرادات اندام، در آنها می شود که با پیامدهای همچون تضعیف روحیه، اعتماد بنفس و ایجاد تفکر منفی در فرد، همراه است .

نخستین و اساسی ترین عامل در لباس، سایز مناسب است که پوشنده بایستی به آن دقت کند تا صحیح باشد. همیشه سعی کنید لباس کاملا اندازه اندام خود بپوشید و از پوشیدن لباس های تنگ و گشاد خودداری کنید، چرا که لباس های گشاد باعث اغراق آمیز دیده شدن و لباس های تنگ باعث به چشم آمدن ایرادات اندامی می شود.

بیشترین مشکلاتی که افراد با آن روبروی هستند مربوط به چاقی ، کوتاه قدی ، لاغری و بلندی قد است که فرد می تواند با استفاده از ترفندهای بسیار ساده این مشکلات را تا حدودی کمرنگ تر کند. در این مبحث به ارائه اطلاعاتی در خصوص ترفندهای پوشش لباس، درجهت رفع مشکلات شما تلاش خواهیم کرد.
ترفندهایی برای لاغر و بلند قد نشان دادن اندام
توجه داشته باشید اگر کمر باریکی ندارید، از کمربند و لباس هایی که کمر پهن دارند، استفاده نکنید.
پارچه های زمخت و سنگین ، پشمی ، بافتنی ، چرمی ، پارچه های آهاردار باعث سنگین وزن به نظر رسیدن اندام شما می شود. پس به هنگام استفاده از چنین پارچه های دقت کافی را داشته باشید .
لباس های چین دار بخصوص با پارچه های آهاردار مناسب اندام های چاق نیست.
پارچه های سبک وزن مانند نخی، کتان باعث لاغرتر دیده شدن اندام می شود بخصوص پارچه های نازک و نرم با رنگ های تیره بسیار تاثیر گذارتر است.
رنگ های تیره مانند : مشکی ، سرمه ای و … باعث لاغر و کوچک به نظر رسیدن جثه می شود.
رنگ های روشن به دلیل انعکاس نور بیشتر، اندام را بزرگ و حجیم تر نشان می دهند.
لباس های بالاتنه و پایین تنه یک رنگ ، بخصوص در رنگ های تیره باعث لاغر و بلند قد نمایان شدن پوشنده لباس می شود.
لباس های با طرح های شلوغ و درشت ( خال ، گل ، نقش و نگار ، خطوط پهن و…) و طرح های برجسته ، سنگ دوزی و تزئینات برجسته مناسب افراد چاق نیست و بهتر است در پوشیدن این نوع لباس ها، دقت کافی به خرج دهند.
افراد چاق و کوتاه قد بهتر است کفش های پاشنه بلند و ظریف به پا کنند.
نحوه بستن روسری و شال بر بلند قد به نظر رسیدن فرد بسیار مؤثر است یعنی آویزان بودن گوشه های روسری و شال باعث حرکت چشم درطول آن می شود و قد را بلندتر نشان می دهد.
به کار گرفتن برش ها و خطوط عمودی در لباس افراد چاق آنها را لاغرتر نمایش می دهد. لازم به توضیح است که تعداد خطوط ، پهنا، رنگ، فاصله بین خطوط و  نحوه استقرار  آنها بسیار مهم است که بایستی حتما به درستی به کار گرفته شود، به عبارتی هرچه تعداد خطوط بیشتر و باریک تر باشند و فاصله آنها از هم کمتر و رنگ راه ها تیره تر باشد، چشم بیننده را به خود جلب می کند و لاغرتر به نظر می رسد. اما توجه داشته باشید که استفاده بیش از حد از خطوط باعث خستگی چشم و ایجاد حسی ناخوشایند در بیننده شود . پس لازم است با دقت بیشتری در لباس خود از خطوط استفاده کنید .
به هنگام پوشیدن لباس بهتر است از شلوارهای راسته که درقسمت کمر بسته می شود استفاده شود و از شلوارهای پاگشاد ، دامن شلواری و نیز شلوارهایی که در قسمت پایین تر از کمر قرار گرفته و بسته می شوند خوداری کنید.

چگونه فردی جذاب به نظر برسیم

Jun 9th, 2016 دسته : دسته‌بندی نشده | بدون دیدگاه »

چگونه فردی جذاب به نظر برسیم؟ آدمی برای فردی جذاب شدن نیاز است که فردی اهل دفع کردن باشد. اگر دفع نباشد جذب نخواهد بود و اگر هم ظاهراً باشد موقتی و مخرب خواهد بود. جذاب کسی است که یا به نوک قله نزدیک است و یا نسبت به دیگران به نوک قله نزدیک تر باشد. کسی که به قله رسیده و یا خیلی نزدیک است جذاب مطلق است اما سایرین که نسبت به دیگران به قله نزدیک تر اند به طور نسبی جذاب تر محسوب می شوند. جذب نگاه و یا دل دیگران شرائطی دارد و یکی از آن شرائط این است که آدمی انسانیت و انسان ها را به طور جدا جدا بشناسد. کسی که این کار را کند رفتارش طوری می شود که دیگران به طور ناخودآگاه به طرف او متمایل می شوند و این هم به صورت مثبت رخ می دهد یعنی جذب و هم به صورت منفی یعنی به حالت دفع و دشمنی. هرکس نیاز دیگران را بتواند رفع کند دیگران به طرف او معطوف می شوند و مهمترین نیاز آدمی شناخت است. کسی که انسانهارا می شناسد یا لاقل اطلاعاتی از آنها کسب می کند که دیگران هنوز نمی توانند به آنها برسند، آنوقت دیگران به طور اتوماتیک با این آدم سروکار پیدا می کنند، چرا که ضمیرناخودآگاه آدمها آنها را به سمت این فرد متمایل می سازد.